تبليغاتX
اون یکی رو جز من داشت
                         بد جوري دلم تنگه

قلبش ولي از سنگه

 

حرفاش پر ترديده

چشماش پر نيرنگه

 

ديروز شنيدم گفته

اسمم واسه اون ننگه

 

رويا ديگه پژمرده س

عشقش ديگه كمرنگه

 

كوك دل بيمارم

با غصه هماهنگه

 

بين عشق من و اون

تو ميدون دل جنگه

 

 

بازم اگه برگرده

دل عاشق و يكرنگه

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 1:31  توسط پانی  | 
امروز روی تختم دراز کشیده بودم که چشمم افتاد روی یک بیت شعری که به سادگی روی یه کاغذ دفتر

نوشته شده بود یه زمانی این یک بیت شعرانقدر برام عزیز بود که زده بودمش به دیوار رو به روی تختم تا

شب ها موقعه ی خواب این یک بیت شعر رو بخونم بخوابم و صبح که از خواب بیدار می شم این یک بیت

شعر رو بخونم.خاطره ی این یک بیت رو خوب یادمه.

تعطیلات ۲۲ بهمن رو رفته بودیم اون جا تا من برای معده ام برم دکتر فردا عصر همون شب هم یه ازمایش

خیلی بد به اسم اندِسکُپی داشتم خیلی می ترسیدم.ما وانشب می خواستیم خونه ی مامان بزرگ

بخوابیدیم ولی اون به دلیل اینکه دوستش توی همون شهر زندگی می کنه و می خواد بهش

سر بزنه می خواست شب خونه ی مامان بزرگ بخوابه (باید برای ازمایش می رفتم به یه شهر نزدیک

همون شهر)که مامانش گفت خوب چه کاریه بذار بعد از ناهار برو که منم سریع گفتم:سعید و حمید قراره

امشب بیان اونجا بذار این هم یباد دور هم باشیم که مامانم گفت:کی گفتن می خوان بیان؟منم دست

پاچه گفتم :تو که ظهر خواب بودی زنگ زدن.خلاصه هر جوری بود اونشب اومد اونجا بعد هم که به اون دو

تا زنگ زدیم نیومدن و من به مامانم گفتم برنامه شون بهم خورده نمی یان.

یادمه اونشب هوا خیلی سرد بود منم یه پتو محکم دور خودم پیچیده بودم داشتیم با هم حرف می زدیم

ساعت تقریبا یک شب بود که گفت:تا حالا این شعر رو خوندی؟کاغذ رو از دستش گرفتم.توی کاغذ این یه

بیت شعر نوشته شده بود

می دونی بین من و تو چقدر فاصله است٬خیلی کم کم تر فاصله ی انگشتان در هم گره خورده

بعد از اینکه شعر رو خوندم گفتم نه٬ولی خوب حالا که چی؟با اینکه من و اون هردو می دونستیم هم

دیگه رو دوست داریم ولی اصلا به روی خودمون نمی اوردیم که هیچ در مواقع ضروری انکار هم می

کردیم.ولی بر خلاف انتظار من که باید مثل همیشه می گفت همین جوری یه دفعه عصبانی شد گفت:اه

بسه دیگه تا کی می خوایم نقش بازی کنیم.همه قبول کردن که ما هم دیگه رو دوست داریم جز خودمون

خیلی مسخره ست.

بعد هم توی هوای به اون سردی پا شد رفت بیرون.منم که اصلا حال خودم نبودم فقط هی حرف هاش

توی مغزم تکرار می شد.که یه دفعه به خودم اومدم که هوا بیرون خیلی سرده یه پتو ور داشتم و رفتم تو

حیاط.در رو خیلی اروم بستم که کسی بیدار نشه.بعد بهش گفتم هوا خیلی سرده بیا پتو برات اوردم.اون

هم گفت:نمی خوام.منم وانمود کردم حرفش رو نشنیدم رفتم پتو رو دادم دستش اونم با بی میلی پتو رو

پیچید دور خودش.رفتم کنارش وایسادم.چند دقیقه گذشت نه من تونستم حرف بزنم نه اون به خاطر

همین من گفتم:امشب انگار حرفی واسه گفتن نیست٬من رفتم بخوابم.به طرف در رفتم در رو باز کرده

بودم که یه دفعه گفت:یه دقیقه صبر کن.همون جوری که پشتش به من بود گفت:من درست فکر می

کردم؟

اول خواستم بگم راجب چی؟ولی احساس کردم ممکنه اونقدر عصبانی بشه که داد بزنه به همین خاطر

گفتم:اره.

وای که چقدر اونشب خوشحال بودم حتی وقتی داشتم فردا عصر برای ازمایش می رفتم زیاد نمی

ترسیدم یه دفعه به خودم گفتم چرا هنوز باید اون ورقه روی دیوار اتاق من باشه بلند شدم و کاغذ رو کندم

ولی دلم نیومد پاره ش کنم و فقط انداختمش توی کمدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 3:57  توسط پانی  | 

چراغ های اتاقم رو خاموش کردم دارم فیلم می بینم بابام میاد داخل اتاق می گه پس چرا چراغ ها

خاموشه. می گم:همین طوری بابام هم در جواب گفت:واقعا که دیوونه ای.

اره راست می گفت ولی این دیوونه بازی ها از خودم نیست که از اون یاد گرفتم. اولین فیلمی که با چراغ

خاموش دیدیم یه فیلم ترسناک بود وای که چقدر ترسیده بودیم حتی از سایه ی خودمون هم می

ترسیدیم فیلم که تموم شد نه من جرات داشتم بلند شم نه اون. نه می تونستیم چراغ روشن کنیم.بعد

از اینکه کلی بد و بیراه بهش گفتم ازش پرسیدم حالا چیکار کنیم؟گفت من که نه جرات دارم بلند بشم نه

جرات دارم چراغ روشن چون کافیه خواهرم بیدار بشه زمین اسمون می چسبونه به هم دیگه.منم

گفتم:اه که چقدر تو ترسویی.اون هم بهم گفت:همه که مثل تو شجاع نیستن.صورتش رو تو تاریکی

نمی دیدم ولی می دونستم داره مسخره ام می کنه.منم گفتم خیلی بی نمکی این پیشنهاد تو بوده

باید یه راه حلی پیدا کنی اون هم گفت:خوب کاری نداره که هردو تامون اینجا می خوابیم.من که نمی

خواستم مامان اون وقتی صبح بیدار می شه من اون پیش همدیگه ببینه گفتم من شب سردم می شه

باید حتما پتو روم باشه اون هم گفت اینجا یه پتو هست .من گفتم این پتو خیلی نازکه.اون هم گفت:به

من چه هر کاری می خوای بکن.

منم یه چند دقیقه فکر کردم بعد تصمیم گرفتم هر جوری شده برم سر جام بخوابم بلند سه چهار قدم از ا

ون دور شده بودم که احساس کردم یه صدایی میاد دویدم طرفش نشستم کنارش.اون گفت:چیه تسلیم

شدی؟!

منم هیچی نگفتم فقط دراز کشیدم که گفت:راستش می دونی چیه من اون صدا رو در اوردم تا تو

بترسی خیلی عصبانی شدم سریع بلند شدم شروع کردم به نشگون گرفتنش اون هم که داشت دست

پا می زد پاش خورد به دکور یه صدای بلندی داد هر دو سر جامون خشکمون زده بود ولی انگار کسی

بیدار نشده بود یه چند ثانیه گذشت من خیالم راحت شد کسی بیدار نشده یه نفس عیمق کشیدم که

یه دفعه باباش اومد بالا سرمون و گفت:چیکار می کنید.منم جریان رو گفتم.بابای اون هم گفت:واقعا

دیوونه اید.عدش هم به من گفت که پاشم برم سر جام بخوابم.منم بلند شدن رفتم سرجام ولی هر

دومون تا صبح بیدار بودیم.

دوباره خاطرات هر چه قدر هم سعی کنم که از یادوری خاطراتم جلوگیری کنم اما خود به خود به یادشون

می افتم حسرت می خورم.

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 3:55  توسط پانی  | 

 

امشب دوباره دیدمش اون هم چه دیدنی توی پارک با خواهرش نشسته بودم که مثل جن اومد بالا

سرمون و گفت:پاشو بریم.

سرم را بلند کردم و نگاهش کردم وا وهم در جواب اخم هاشو در هم کشید و با عصبانیت گفت:مگه با تو

نیستم؟

دوباره شکستم مثل ان روزی که برای اولین بار شکستم بعد از یک هفته از اون ماجرا بو که بعد از کلی

کلنجار رفتن با خودم تصمیم رو گرفتم داشتم در خونشون قدم می زدم یک بار دیگه نقشه م رو مرور

می کردم که یه دفعه در باز شد و خودش از خونه اومد بیرون دست پاچه یه سلام و احوال پرسی

مختصری کردیم بعدش من گفتم:ببین نمی دونم چه شکلی منظور خوم رو برسونم من اومدم تا بهت

بگم من بازم...

اما اون نذاشت ادامه حرف رو بزنم اخم هاشو در هم کشی گفت خداحافظ.باورم نمی شد این من بودم

که این جوری می شکستم نه امکان نداشت.

هوی کجایی؟با صدای عسل به زمان حال برگشتم.بهش لبخند زدم و بلند شدم برای چند ثانیه نمی

دونم چی شد که هر کاری کردم نتونستم چشمام رو از روش بردارم با اینکه می دونستم عسل داره با   

تعجب من رو نگاه می کنه سرش رو بلند یه لحظه جا خورد نمی دونم توی چشمام چی رو دید که این

جوری جا خورد.بعد از اینکه اون این جوری جاخورد من هم به خودم اومدم گفتم:پس فعلا خداحافظ و

رفتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 4:30  توسط پانی  | 

با اینکه تابستونه ولی عجب بارونی داره میاد.منم تو خونه دلم گرفته بود لباس تنم کردم و رفتم تا در

بارون قدم بزنم داشتم از بارون لذت می بردم که مثل همیشه اون خاطره های لعنتی به سراغم اومد یاد

اون روزی افتادم که بالاخره برای همیشه به شهر او اومدم اون روز هم بارون بود و من چه قدر خوشحال

بودم بدون این که بدونم در این شهر چه خبر است دو هفته بود که به این شهر اومده بودم اما با اینکه

خانواده اش برای دیدن ما اومدن او به خانه ی ما نیامده بوددیگر خسته شده بود چند شب بود که با گریه

می خوابیدم اما بالاخره تصمیم خودم را گرفتم لباس پوشیدم و به خانه شان رفتم به محلشان که نزدیک

شدم کمی حالم بد شد به دیوار تکیه دادم چشمانم را بستم و نفسی عمیق کشیدم نا خونسردی خود

را به دست اورم چشمانم را باز کردم انچه را می دیدم باور نمی کردم او روبه روی دختری ایستاده بود و

دختر به دیوار تکیه داده بو و با یکدیگر مشغول حرف زدن بودند باورم نمی شد به او خیره شده بودم که

بعد از چند دقیقه از اون دختر خداحافظی کرد و به طرف من برگشت با دیدن من خشکش زد به طرفش

رفتم فقط نگاهم می کرد وقتی بهش رسیدم گفت ببین... . اما من نذاشتم حرفش را تمام کند و با بغض

گفتم فقط بگو چرا؟منتظر جواب بودم ولی او فقط نگاهم می کرد دیگر طاقت نیاوردم کنار دیوار نشستم

سرم روی زانوهایم گذاشتم و گریه سر دادم روبه رویم نشست.دست پاچه شده بود تا به حال پیش او

این گونه گریه نکرده بودم سعی کرد صورتم را از روی زانوهایم بلند کند ولی من دستش را پس زدم او

گفت فکر نمی کردم این جوری بشه منم سرم را بلند کردم و فرباد کشیدم تو هیچ وقت فکر نمی

کنی.بلند شدم و رفتم چندبار اسمم را صدا زد  اما من صبر نکردم اما حالا پشیمانم که چرا صبر نکردم

شاید هنوز را برگشتی بود ولی این را می دانم که با گذشت یک سال از ان ماجرا دیگر راه برگشتی

نیست و او از من سرد شده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 3:51  توسط پانی  | 
به داخل خانه ی مادر بزرگم رفتم به همه سلام کردم و گوشه ی اتاق نشستم.مثل ان روز که من تازه به

شهر او امده بودم همه می گفتن و می خندیدن و من انتظار اومدن او را می کشیدم ناگهان در باز شد و

او در چهار چوب در پدیدار شد باورم نمی شد که خودش است. مبهوت مانده بودم نگاه او هم مانند من

پریشان بود اما جلو امد سلام کرد و لبخندی گرم به من زد من هم به زور لبخندی زدم ودرست همان

گوشه ی اتاق نشستم.بعد از چند دقیقه کنارم نشست و با من صحبت کرد و ما مثل سال پیش با هم

صمیمی شدیم ولی این بار او دیگر به سراغ من نمی اید تا دوباره با یکدیگر صمیمی شویم بلکه به پیش

بقیه ی مرد ها می رود و مشغول صحبت می شود چقدر دوست دارم دوباره نگاهش کنم ولی می ترسم

درست مثل ان روز که می ترسیدم ولی او دستش را دور کمرم انداخت و من بی اختیار لرزیدم ولی او به

من نگاه کرد و لبخند زد لبخندی پر از عشق محبت محو لبخندش شدم چند بار جلوی صورتم دست تکان

داد و با صدایی گرم گفت کجایی؟ و لبخندی زد.شیرین با نگرانی چندبار جلوی صورتم دست تکان داد و

می پرسه کجایی؟لبخندی مصنوعی تحویلش می دهم و می گویم همین جا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 2:49  توسط پانی  | 
هوا خیلی گرمه.پام داره توی کفش اتیش می گیره از شدت گزما مغزم داره متلاشی می شه.سرم داره

گیج می ره.تند تر راه می رم تا زودتر به خونه ی مادریزرگم برسم و از این گرمای طاقت فرسانجات پیدا

کنم.

بالاخره رسیدم شروع می کنم در زدن.مثل همیه دیر در رو باز می کنن من مشغول بازی کردن سنگ  زیر

پام بودم بالاخره در باز شد و من گفتم اه چرا انقدر...

اما ادامه ی حرف رو نتونستم بزنم چون بعد از مدت ها چشمانم در چشمان سیاهش افتاد برای چند

لحظه نه احساس گرما می کردم نه سر گیجه انگار زمان ایستاده تا من به چشمانش خیره شوم که

ناگهان او به خود امد و از جلوی در کنار رفت من هم به سرعت وارد خانه شدم. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 2:12  توسط پانی  |